همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

دستور می‏دم که بری / قندهاریان

صبح روزی که در شهر شایع شد طالبان می‏ خواهند به مزارشریف حمله کنند، در کنسولگری جنب و جوش دیگری بود. شهید ریگی ازم خواست وسایلم را ببندم و با آخرین هواپیمایی که آماده‏ ی پرواز بود بروم ایران! من وضعیت ناصری را از او پرسیدم. گفت: ....

دستور می‏دم که بری  / قندهاریان

صبح روزی که در شهر شایع شد طالبان می‏ خواهند به مزارشریف حمله کنند، در کنسولگری جنب و جوش دیگری بود. شهید ریگی ازم خواست وسایلم را ببندم و با آخرین هواپیمایی که آماده‏ ی پرواز بود بروم ایران!

من وضعیت ناصری را از او پرسیدم.

گفت: «ناصری که پا تو یک کفش کرده که من می‏خوام بمونم؛ البته اگر هم بخواد بمونه حساب اون فرق می‏کنه».

بعد به پای من که آسیب دیده بود اشاره کرد و ادامه داد: «ولی تو اگه بخوای با این وضعیت بمونی، جز دردسر چیز دیگه‏ ای نداری».

رفتم پیش خود ناصری و خیلی جدی و محکم گفتم: «اگه شما بری منم می‏رم، وگرنه همین جا می‏ مونم».

در واقع از این تصمیم می‏ خواستم به عنوان اهرمی علیه او استفاده کنم تا شاید وادار به آمدن شود. در آن لحظه ‏ها تنها من نبودم که با تمام وجود می‏ خواستم او برگردد، بلکه تمام بچه ‏ها- حتی مجاهدین افغانی- ازش می‏ خواستند که آن جا نماند. ناصری در جواب من گفت: «تو فعلاً سریع برو وسایلت رو جمع کن تا ببینیم چی می‏شه».

نهایتاً چون فرصت اندک بود و هر آن احتمال داشت آخرین هواپیما پرواز کند، تنها به برداشتن وسایل ضروی در حد یک کیف دستی اکتفا کردم و همراه ناصری و بعضی از بچه‏ ها راه افتادیم سمت فرودگاه.

خیابان‏ها به شکل قابل ملاحظه ‏ای خلوت شده بودند و فقط نیروهای نظامی و اسلحه به دست را می ‏شد در سطح شهر دید.

در یکی از خیابان‏ ها یکی از فرماندهان محلی جلو ماشین ما را گرفت. از جملاتی که با ناصری رد و بدل کرد، فهمیدم زن و بچه‏ ی یکی از مسئولان سرشناس می‏ خواهد برود مشهد. چون آن پرواز، پرواز آخر بود او می‏ خواست ببیند آیا امکانش هست که آنها هم با همین هواپیما بروند یا نه؟ و تمام این حرف‏ها را در کمال ناامیدی و یأس بر زبان می‏ آورد، چون خودش هم می ‏دانست در آن شلوغی و غوغاکاری محال به نظر می ‏رسد.

یک دفعه دیدم ناصری گفت: «شما برو اون ها رو سریع بردار بیار فرودگاه».

با ناباوری گفت: «اگه هواپیما رفت چی؟»

ناصری گفت: «من پرواز رو نگه می‏ دارم».

بعد هم یاداشتی نوشت و داد دست او که برود پیش آقای ریگی و ویزا بگیرد. او باز هم با ناباوری نگاهی به ناصری کرد و با ناباوری هم از ما جدا شد.

وقتی از شهر آمدیم بیرون، در مسیر فرودگاه یک ستون چند کیلومتری از مردم فقیر و بیچاره‏ ای را دیدیم که مایملک خود را بار شتر و گاو و الاغ و هرچی که امکان داشت کرده بودند و می‏ رفتند به مناطق دیگر تا خود را از شر طالبان حفظ کنند.

در طول راه باز من و بچه‏ های دیگر به ناصری اصرار می‏ کردیم که حتماً بیاید ایران. ولی او دو، سه بار ساز مخالفت را کوک کرد و از این که احساس وظیفه می‏ کند تا در مزارشریف بماند، چیزهایی گفت.

وقتی پای هواپیما رسیدیم، دیدم مصمم است که بماند. می‏ گفت: «این چندتا مجاهد مسلمانی که در شهر موندن، چشم امیدشون به چهارتا مثل منه، برای همین حس می‏کنم که ان‏شاءالله رضایت خداوند تو اینه که من این جا بمونم».

در پای پلکان هواپیما در حالی که هلم می‏داد گفت: «من دستور می‏دم که بری».

به هر حال او مرا واداشت که آن روز همراه بقیه برگردم ایران و برای همیشه این حسرت را در دلم گذاشت که چرا در آخرین ساعات عمر شریفش، توفیق ماندن در کنارش و رسیدن به آن فوز عظیم را پیدا نکردم.

من اعتقاد دارم که در آن واقعه، ناصری با ماندنش نه تنها جان خود را هدر نداد، بلکه برگ زرین دیگری نیز به افتخارات گذشته‏ اش افزود و با عزت و آبرومندی به دیدار دوست شتافت.

ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75