همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

خاطرات شهید محمد ناصر از زبان همسر گرامیشان

آهنگ زیبا / این جا هم کشور ماست / الان دیگه جلسه تموم می‏شه / توفيق شهادت / ناصري شهيد شد

خاطرات شهید محمد ناصر از زبان همسر گرامیشان

 

آهنگ زیبا

 

محمد ناصر نوه‏ ی دایی من بود. اوایل سال پنجاه و نه، زمانی که بستگانش از طرف او برای خواستگاری من آمدند، پدر و مادرم چون شناخت بیشتری ازش داشتند بلافاصله قبول کردند، ولی خودم به خاطر تردیدی که داشتم، مانده بودم چه جوابی بدهم.

در همان ایام مدتی مریض شدم و افتادم توی خانه. اتفاقاً یک روز محمد ناصر از باب دید و بازدید آمد خانه‏ ی ما. از اتاق کناری احوال مرا پرسید و چند دقیقه ‏ای نشست و وقتی قصد رفتن کرد مادرم نگذاشت برود و برای ناهار نگهش داشت.

همین که وقت نماز ظهر شد، شنیدم از مادرم جانماز خواست. بی‏ اختیار کنجکاو شدم ببینم چطور نماز می‏ خواند.

با حال و هوایی خوش و با صوت و لحنی زیبا اذان و اقامه را گفت و مشغول شد.

معنویت بالای او در آن راز و نیاز عاشقانه مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد و باعث شد تا دقایقی مریض بودن را فراموش کنم. اذکار نماز را با چنان آهنگ زیبایی می‏ گفت که پس از گذشت سال‏ها، هنوز هم لحن صدایش در گوشم است. خلاصه این که آن نماز باعث شد تا همان روز جواب مثبت بدهم و به زودی مقدمات ازدواج ما فراهم بشود.
 
 
این جا هم کشور ماست
 

شبی را که بنا بود مراسم عقد کنان باشد، هرگز از خاطر نمی‏ برم. او از دو، سه روز قبل رفته بود مأموریت و طبق قرار، باید خودش را تا ساعت هفت شب می ‏رساند.

علاوه بر عاقد و تعدادی از افراد سرشناس، تعداد زیادی هم از فامیل و آشنا جمع شده بودند. همین تشویش و اضطراب مرا دوچندان می‏ کرد و چشمم به عقربه ‏ی کوچک ساعت بود که هرچه زودتر به عدد هفت برسد.

این عقربه به عدد هفت رسید و از آن هم گذشت، ولی از محمد ناصر خبری نشد! در این لحظه ‏ها همه سراغ داماد را می‏ گرفتند و کم‏ کم بعضی‏ ها حوصله‏ شان داشت سر می‏ رفت. خیلی‏ ا هم که می‏ دانستند او آدم بد قولی نیست- مخصوصاً برای چنین امر مهمی- می‏ گفتند: «حتماً براش مشکلی پیش اومده و هرجا باشه خودش رو می‏ رسونه...»

عقربه ‏ی کوچک ساعت از عدد هشت و نه هم گذشت و باز از او خبری نشد! حالا فقط بستگان نزدیک مانده بودند که آنها هم بعد از شام رفتند خانه ‏ی خودشان.

محمد ناصر ظهر فردا ساعت دوازده پیدایش شد. آن روز او فقط عذرخواهی می‏ کرد و چیزی نمی‏ گفت که کجا بود. ولی بعداً از طریق دوستانش فهمیدیم که گرفتار درگیری با گروهی از اشرار مسلح شده و با این که بقیه اصرار می‏ کردند او برگردد و خودش را به مراسم ازدواج برساند ولی حاضر نشده که آنها را در آن شرایط تنها بگذارد.

بعد از خواندن خطبه ‏ی عقد، سه روز ماند و روز چهارم باز راهی شد. ده روز بعد آمد و وقتی دوباره خواست برگردد حاضر نشدم تنها برود. او با این امر موافق بود ولی می‏ گفت: «زندگی کردن تو اون جاها خیلی سخته!»

من این سختی را پذیرفتم و با هم راهی «زیرکوه»[1] شديم. اسباب و وسایلی که با خودمان بردیم، عبارت بود از یک فرش و یک زیلو و مقدار کمی ظرف و ظروف و چیزهای ضروری دیگر. همه ‏ی آنها به راحتی در نصف بار یک وانت کوچک جا شد!

وقتی رفتیم «زیرکوه» در یکی از روستاهای مرزی، اتاق کوچکی گرفت و بدون هیچ‏گونه امکانات رفاهی زندگی مشترک خود را شروع کردیم.

[1]- یکی از بخش‏های تابعه‏ی قائن که نزدیک نوار مرزی ایران و افغانستان واقع شده است.

یادم هست آن جا نه آب لوله ‏کشی داشت و نه برق، گاهی گرمای شدیدش طاقت ‏فرسا می‏ گشت. اگر مریض می ‏شدیم، نه دکتری وجود داشت و نه درمانگاهی مردم به لحاظ مادی و معنوی در فقر شدیدی به سر می‏ بردند و کلمه‏ ی محرومیت به تمام معنا در آن جا نمود پیدا می‏ کرد!

بارها پیش می ‏آمد که ناصر با دنیایی از حزن و اندوه می‏ گفت: «این جا هم جزئی از کشور ماست این مردم هم مثل تمام ایرانی‏ های دیگه، مال همین آب و خاک هستن، ولی به خاطر ظلم و ستمی که به‏شون شده، اونا باید تو این فلاکت و بدبختی زندگی کنن و در عوض خیلی‏ ها تو ناز و نعمت باشن».

من ماندم و زندگی کردن در آن شرایط سخت و طاقت‏ فرسا را به عشق خوبی‏ های او تحمل کردم.

نکته‏ ی مهمی که در طول زندگی مشترک با محمد ناصر دیدم، این بود که او به خاطر همان تأییدات الهی که شامل حالش شده بود، آن نعمت عظیم قناعت کردن و ساده زیستن و در عین حال شاکر بودن را تا آخر عمر با خود داشت.

 

الان دیگه جلسه تموم می‏شه

 

ایامی که همراه او برای زندگی می‏ رفتیم تهران، بیشتر از هر شهر دیگری، به حضورش در خانه احتیاج داشتیم، چرا که در آن جا به خاطر غربت و نداشتن فامیل و آشنا، به من و بچه‏ ها خیلی سخت می‏ گذشت. ولی به قدری کار و مشغله‏ ی او زیاد بود که هر روز صبح زود از خانه بیرون می‏ رفت و شب دیروقت برمی‏ گشت.

بارها پیش می‏ آمد که بچه‏ ها به عشق این که شام را با او بر سر یک سفره بخورند، تا ده، یازده شب بیدار می‏ ماندند و غذا نمی ‏خوردند و بعد هم یکی یکی با شکم گرسنه می ‏خوابیدند. آن وقت موقعی که او می‏ آمد تماشایی بود. می‏رفت بالای سر آنها و با یک حالت خاصی تک تک‏شان را در خواب نوازش می‏ کرد و می‏ بوسید.

او تازه یک سری تماس‏ های تلفنی‏ اش را می‏ گذاشت برای وقتی که به خانه می‏ آمد و خیلی مواقع هم به او زنگ می‏ زدند. بعد از خوردن شام- در آن وقت شب- برنامه های فردایش را می ‏نوشت و می ‏خوابید.

در طول زندگی مشترکم با محمد ناصر به خاطر ندارم شبی قبل از سحر بیدار شده باشم و او در حال نماز نباشد. به خاطر همین برنامه ‏های فشرده، او هرگز شبی را کامل نخوابید، خوابش در طول شبانه روز، معمولاً بین سه تا چهار ساعت بود.

به هر صورت یک شب بنا شد زودتر خانه بیاید تا شام را همراه بچه ‏ها باشد. برای همین هم از سر شب منتظر آمدن او بودند.

ساعت از ده شب هم گذشت ولی از او خبری نشد. بچه‏ ها یکی یکی خوابیدند و هر کدام که می‏ خوابیدند می‏ گفتند: «اگه بابا اومد حتماً ما رو بیدار کنی».

نزدیک دوازده، در حالی که غذا روی گاز بود، خودم هم خوابم گرفت. وقتی بلند شدم، دیدم ساعت سه است و هنوز او نیامده. زنگ زدم محل کارش. وقتی گوشی را برداشت، گفتم: «آقا ناصر، می‏دونی ساعت چنده؟!»

گفت: «الان دیگه جلسه تموم می‏شه».

نزدیک چهار صبح آمد خانه و صبح دوباره رفت محل کارش!

 

توفيق شهادت

 

به یاد می‏ آورم سال شصت و شش، بعد از این که در یکی از مناطق عملیاتی به سختی مجروح شد، نهایتاً او را منتقل کردند بیرجند. با این که به خاطر این مجروحیت احساس ناراحتی شدیدی داشتیم، ولی از طرفی هم خوشحال بودیم که هنوز زنده است و می ‏تواند دو، سه ماهی را پیش ما بماند و استراحت کند تا اینکه روی پاهایش بایستد. علت این خوشحالی چیزی نبود جز این که برای یک بار هم که شده می‏توانستیم او را سیر ببینیم. اما این خوشحالی خيلي طول نكشيد. هنوز چند روزی از استراحتش نمی‏ گذشت که چندتا از همرزمانش آمدند و خبر دادند که اسم او را برای مکه نوشته‏ اند و باید رخت سفر را ببندد.

من و بعضی دیگر از اقوامش که بیرجند بودند، به شدت مانع این سفر شدیم، چرا که نگران سلامتی‏ اش بودیم؛ ولی او خودش اشتیاق زیادی برای عزیمت نشان داد. سرانجام هم علی ‏رغم تمام مخالفت‏ هایی که ما داشتیم سوار بر ویلچر و با کمک دو، سه تا از دوستانش راهی شد.

اتفاقاً در همان سال جریان آن جنایت و کشتار حجاج ایرانی پیش آمد. وقتی از طریق اخبار فهمیدیم که بیشتر شهدا از بین معلولان و مجروحان و نیز زنان و پیرمردان بوده‏اند، باز شهادتش پیش چشم مان آمد.

مدت زمانی را در یک بلاتکلیفی کشنده به سر بردیم و هیچ خبری ازش نتوانستیم به دست بیاوریم. بعد از این مدت، از تهران به ما زنگ زد که نهایتاً فهمیدیم به طرز معجزه‏آسایی زنده مانده، البته خودش اعتقاد داشت که از توفیق شهادت در کنار خانه ‏ی خدا محروم شده است.

 

ناصري شهيد شد

 

بار دیگر، سال هفتاد در بحبوحه‏ ی درگیری‏ های مجاهدین افغانی با دولت کمونیستی، راهی کابل شد.

درست سه ماه هیچ خبری از او نداشتیم و این در حالی بود که جنگ‏ های خونینی در کابل درگرفت و مخصوصاً زمانی که می ‏خواستند این شهر را تصرف کنند، درگیری چنان شدید شد که ما از طریق اخبار فهمیدیم حتی کنسولگری ایران هم مورد اصابت انواع خمپاره ها قرار گرفته است. آن روزها هم هر آن منتظر رسیدن خبر شهادتش بودیم که نهایتاً یک شب نزدیک سحر، از یکی از کشورهای عربی زنگ زد و ما فهمیدیم توانسته خودش را از مهلکه نجات دهد.

شاید همین ‏ها باعث شد تا زمانی که مزدوران طالبان به کنسولگری ایران در مزارشریف حمله کردند و- طبق اخباری که پخش شد- محمد ناصر و بقیه ‏ی دیپلمات‏ ها را به اسارت گرفتند، امیدی به زنده بودن او داشته باشیم.

بین خانواده و بستگان همه ‏اش قضایای قبل را به هم یادآوری می‏ کردیم و خودمان را دلداری می ‏دادیم که ان‏شاءالله این دفعه هم زنده می‏ ماند. گذشته از من و تمام اقوام و بستگان، بسیاری از دوستان و نیز مردم کوچه و بازار هم برای زنده ماندن او و دیپلمات‏ های دیگر، از هیچ نذر و نیازی کوتاهی نکردند.

حدود چهل روز با آن بلاتکلیفی و انتظار کشنده دست و پنجه نرم کردیم. تا روزی که خبر شهادتش را یکدفعه از سیما پخش کردند. با شنیدن آن خبر گویی دنیا بر سرمان خراب شد.

«ناصری شهید شد»؛ این خبری بود که همیشه انتظار شنیدنش را داشتم. از همان شروع اولین روزهای زندگی مشترک، با شناختی که از محمد ناصر پیدا کردم، دانستم که برای او چیزی مهم‏تر از دین و اعتقاداتش وجود ندارد و به خاطر حفظ همین دین و اعتقادات چنان خطرپذیر شده بود که از بذل جانش هیچ دریغی نداشت. از زماني که همراهش رفتم به منطقه ‏ی زیرکوه، تا آخرین سفری که خودش راهی مزارشریف شد همواره یکی از دغدغه‏های اصلی‏ ام شهادت او بود.

البته این موضوع خاص من نبود و خیلی از بستگان و حتی دوستانش نیز چنین انتظاری را داشتند. به قول بعضی از همرزمانش: «او در روزگار جنگ، همیشه حال و هوای شهادت در سیما و در وجودش موج می‏ زد، و ما تعجب می‏ کردیم که چرا شهید نمی‏ شود!»

در طول زندگی مشترک‏مان چندبار پیش آمد که اصلاً شهادت او برای ما مسلم و مسجل شد، ولی باز تقدیر چیز دیگری بود.

 

 
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75