همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

آصف رضایی و خاطرات شان با شهید محمد ناصر

هميشه حرف اول را مي زد / مثل پدر... /

آصف رضایی و خاطرات شان با شهید محمد ناصر

 

هميشه حرف اول را ميزد

 

ناصری خط زیبا و جذابي داشت. در همان سال‏ های اول دبستان، آیات قرآن و برخی اشعار را با قلم نی بر روی کاغذ می‏ نوشت و آن قدر زیبا می‏ نوشت که مدیر دبستان برای تشویق سایر دانش‏ آموزان به خوشنویسی خیلی از آنها را روی دیوارهای سالن ورودی مدرسه می‏ زد.

جالب این جا بود که او این مهارت را به صورتی کاملاً خودجوش و بدون فراگیری از استاد کسب کرده بود و از این قبیل استعدادهای خاص، زیاد داشت که برگرفته از نیروی معنوی و هوش سرشار او از همان سنین کودکی بود.

یادم هست کلاس سوم دبستان، در اوایل سال تحصیلی، تمام اشعار کتاب فارسی را حفظ کرد. این کار به قدری برای معلم و مدیر جالب بود که در یک مراسم ویژه چون آن زمان در روستا میز و صندلی و از این چیزها نبود، یک پیت خالی گذاشتند که او رویش نشست و تمام اشعار را از حفظ خواند.

رو حساب این که دوران ابتدایی را توفیق داشتم در کنار او باشم، بدون هیچ اغراقی باید بگویم که از همان چه در مسائل اخلاقی و دینی و چه در امور درسی، همیشه حرف اول را می‏ زد.

خوب به خاطر می ‏آورم که کلاس پنجم ابتدایی در مجموعه ‏ی امتحانات نهایی که آن زمان سپاه دانش در روستاها برگزار می ‏کرد، او یکی از سه دانش‏ آموزی بود که توانست خرداد ماه قبول شود و معدل بالایی هم کسب نماید.

مثل پدر...
 
 
سال شصت و سه که ناصری در بیرجند بود یک روز نزدیک ظهر دوتا پسربچه آمدند جلو محل کارش و هردوشان مرتب گریه می‏ کردند و هرچه می‏ پرسیدیم چه شده چیزی نمی‏ گفتند. آخرالامر تصمیم گرفتم جریان را به ناصری بگویم. او همین که خبردار شد گفت: «بیاریدشون پیش من».

بردم شان دفتر. ناصری مثل پدری که فرزندان زیادی را با مهر و نوازش بزرگ کرده باشد، خیلی پخته و حساب شده و با دریایی از محبت از آنها استقبال کرد و نشاندشان روی صندلی و به این محبت ورزیدنش آن قدر ادامه داد تا آنها ساکت شدند. حالا طوری به ناصری نگاه می‏ کردند که گویی گمشده‏ ی خود را پیدا نموده‏ اند. بعد از آن ناصری از من خواست برایشان چای و قدری میوه بیاورم. وقتی آوردم، از طرز خوردنشان فهمیدم باید حسابی گرسنه باشند.

بالاخره ناصری سر صحبت را با آنها باز کرد و سؤال های مختلفی پرسید. از لابه ‏لای حرف ها فهمیدم که بچه‏ ها کس و کاری ندارند. به قول خودشان آقایی از اداره ‏ی ما هر ماه به آنها سر می‏ زده و ضمن خریدن مایحتاج و ضروریات زندگی، مقداری هم پول به اونا می‏ داده تا در طول ماه خرجی داشته باشند و حالا چند روزی از سر ماه گذشته بود و آن آقا مثل سابق سراغ آنها نرفته بود.

وقتی ناصری از اسم و مشخصات او پرسید، گفتند: «ما فقط می‏ دونیم فامیلش کمیلی بود».

با شنیدن این اسم ناصری از جا بلند شد. بچه‏ ها نگاه حیرت‏ زده‏ شان را به چهره‏ ی او دوختند. حسابی تعجب کرده بودند که چرا یک دفعه ناراحت شد.

آن روز بچه‏ ها وقتی از شهادت کمیلی باخبر شدند دوباره گریه‏ شان گرفت. نهایتاً ناصری آدرس آنها را گرفت و قول داد حتماً برایشان کاری بکند.

بعد از آن با تحقیقی که کرد معلوم شد پدر آنها حدود یک سال پیش سر اختلافی همسرش را کشته و خودش راهی زندان می‏ شود.

کمیلی که از طریق دادستانی از این وضعیت مطلع می‏ شود، می‏ فهمد که دو پسربچه‏ اش تنها و بی‏ پناه شده‏اند، اداره و رسیدگی مخفیانه آنها را بعد از آن خود ناصری عهده‏ دار گردید و تا زمان بزرگ شدن بچه‏ ها هر ماه قسمتی از حقوقش را به آنها می‏ داد و البته من این را از طریق همان بچه‏ ها فهمیدم.

 

 
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75