همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

خاطرات خداداد هاشمی‏ زاده (دایی شهید)

اينطوري به جايي نمي رسيم / خدمت به انقلاب به جاي... / وصیت‏نامه

خاطرات خداداد هاشمی‏ زاده (دایی شهید)

 

اينطوري به جايي نمي رسيم

 

در ایام کودکی، گله ‏ای از گوسفندان را برای چرا بردیم صحرا. در یک زمین سرسبز، ضمن این که آنها را رها کردیم تا برای خودشان بچرند، ما هم با حال و هوای کودکانه ‏مان حسابی سرگرم بازی شدیم.

یکهو فهمیدیم گوسفندان پخش و پلا شده ‏اند و تعدادی از آنها نیستند. رنگ از روی مان پرید و شروع کردیم دویدن به این سو و آن سو تا شايد آنها را پیدا کنیم.

دو، سه دقیقه‏ ای نگذشته بود که محمد مرا صدا زد و گفت: «این طوری به جایی نمی ‏رسیم، باید یک فکر اساسی بکنیم، بیا وضو بگیریم و دو رکعت نماز بخوانیم تا خدا کمکمون کنه».

با این که در آن لحظه‏ ها اضطراب و تشویش زیادی داشتم، اما او مرا واداشت که همراه خودش دو رکعت نماز بخوانم.

بعد از آن دو سه جا را که احتمال بیشتری وجود داشت گوسفندها رفته باشند، مشخص کرد و بنا شد همان جاها را بگردیم.

یک ساعت بعد به مدد نیروی معنوی او، تمام گوسفندان گمشده را پیدا کردیم.


خدمت به انقلاب به جاي...

 

حتی یک ساعت از وقتش را هدر نمي داد. از صبح تا حدود دو، سه بعدازظهر می ‏رفت دبیرستان و بعدازظهرها هم کار می‏کرد. برنامه‏ ی نماز و عبادتش سر جای خودش بود و در عین حال تمام کارهای خانه- مثل پختن غذا و شستن ظرف‏ ها- را با کمال میل انجام می‏ داد.

او چه در شغل سیم‏ کشی ساختمان و چه در کارهایی مثل جوشکاری و تراشکاری، فقط چند روز شاگردی می‏ کرد و در همین چند روز به تمام فوت و فن کار آشنا می‏ شد، طوری که به زودی روی پای خودش می‏ ایستاد. مثلاً از همان اوایل تحصیلش، سیم‏ کشی ساختمان‏ های چند طبقه و یا محل‏ هایی مثل بانک را یک تنه به عهده می‏ گرفت و مرا به عنوان کمک، همراه خودش می‏ برد و کار را به نحو مطلوبی تمام می ‏کرد.

در آن زمان که خیلی از هم ‏ردیفان او دوچرخه را هم به زور می‏ توانستند بخرند، او به خاطر همین پشتکارش توانست یک دستگاه موتورسیکلت بخرد. با این همه در دبیرستان هم به عنوان یک شاگرد ممتاز شناخته می ‏شد و همیشه نمره‏ های خوبی در امتحانات می‏ آورد. حتی بعدها که در نظام مسئولیت‏ های مختلف را پذیرفت، با تمام مشغله ‏ای که داشت از خواندن دروس دانشگاهی باز نماند.

همان زمان سرمایه‏ داری در بیرجند، که علاوه بر داشتن چند تا مغازه‏ ی طلافروشی، به کار بنک‏داری نیز اشتغال داشت، سفارش کرده بود که وقتی دیپلمش را گرفت، برای کار پیش او برود. می‏گفت: «سرمایه و مغازه و همه چی از من، تو فقط کار کن و هرطور هم که خواستی سود بردار». قرار بود طلافروشی راه بیندازد. ولی از همان روزهای اول پیروزی انقلاب چنان خودش را درگیر امور سیاسی کشور كرد که حتی وقت نمی‏ کرد از جلو آن مغازه رد بشود تا چه برسد به کارهای دیگر!

خیلی‏ ها اعتقاد داشتند که اگر محمد ناصر به بازار بیاید، خیلی زود یکی از سرمایه ‏داران بزرگ می ‏شود، اما او عاقبت، خدمت به انقلاب را ترجیح داد در حالی که در آن اوایل نه تنها حقوقی در کار نبود، بلکه باید از جيبش هم پول می‏ گذاشت. البته به خاطر همان استعداد فوق‏ العاده ‏اش، در همین جا هم پیشرفت عالی و چشمگیری کرد و یک سرمایه‏ ی عظیم معنوی برای خودش ذخیره كرد.

 

وصیت‏نامه

دوران انقلاب بود من و محمد ناصر در شهر بیرجند در اتاقی اجاره‏ ای و با هم زندگی می‏ کردیم. به خلاف دوران قبل از انقلاب، به صورت شبانه روزی تلاش می‏ کرد و زحمت می‏ کشید و دیگر کمتر خانه می‏ آمد. با تمام این حرف‏ ها، از درس خواندن هم غافل نمی ‏شد و برای همین خواب و استراحت خود را به حداقل می‏ رساند.

یک روز بعدازظهر وقتی آمد خانه، دیدم با عجله کاغذ و قلمی در آورد و مشغول نوشتن چیزی شد. دو تا استکان چایی ریختم و آوردم که با هم بخوریم؛ تو فکر رفتم که با این عجله چه می‏نویسد و اصلاً چرا عجله دارد؟

وقتی از نوشتن اش تمام شد، دیدم دارد آماده‏ ی رفتن می ‏شود. پرسیدم: «کجا؟!»

گفت: «باید بریم یک مأموریت، ممکنه تا دو، سه روز دیگه نیام».

به کاغذی که آن را لب طاقچه گذاشته بود اشاره کردم و گفتم: «اون چی بود که نوشتی و ما رو هم محرم خودت ندونستی که چیزی در موردش بگی؟»

گفت: «این وصیت‏نامه است دایی؛ چون این روزها درگیری زیاد پیش می‏آد، گفتم بنویسمش که اگه خدا طلبید، بدون وصیت‏نامه نباشم».

بعد از آن، از من خواست که چنانچه شهید شد، آن وصیت‏نامه را باز کنم و بخوانم. او در حالی خودش را آماده ‏‏ی شهادت کرده بود که هفده، هجده سال بیشتر نداشت.

ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75