همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

وداع

آقای شاهسون تنها بازمانده آن واقعه درباره آخرین لحظه‏ های زندگی شهید ناصری و شهدای دیگر کنسولگری جمهوری اسلامی ایران چنین می‏گوید:

وداع

طالبان وارد خيابان کنسولگري شده بودند و هر موجود ذيجودي را که مي ‏ديدند به طرفش تيراندازي مي‏ کردند. دود ناشي از انفجارهاي متعدد از همه جاي شهر سر به آسمان کشيده بود. صداي تيراندازي ‏ها هر لحظه به ما نزديک‏تر مي‏ شد.

شهيد ناصري از چند روز قبل، با وزارت امور خارجه در تماس بود. آن روز هم چند بار با آنها تماس گرفت. مي‏ گفتند: پاکستان حفظ جان شما را تضمين کرده است.

و از هر لحاظ خاطر ما را جمع کردند که در صورت سقوط شهر اتفاقي براي‏مان نخواهد افتاد.

به اعتبار همين ضمانت‏ ها، هنگامي که گروه کوچکي از طالبان در کنسولگري را به صدا درآوردند، ما در را به روي‏شان باز کرديم. آنها وحشيانه در مي‏زدند و يک ريز. اين نشان مي‏داد که اگر در را باز هم نمي‏کرديم به زور وارد مي‏ شدند.

در بين اين گروه کوچک، چند نفر پاکستاني هم به چشم مي‏خورد که بعدها فهميدم بعضي از آنها از اعضاي گروهک صحابه پاکستان بودند. به هر حال آنها هم مثل ساير طالب ها خشن بودند و بي منطق و به زبان پشتون صحبت مي‏ کردند.

با اين که برخورد ما از ابتدا با آنها خوب بود، ولي آنها بدون هيچ دليلي متعرض ما شدند و با ضرب و شتم، همه‏ مان را بردند داخل اتاقي در زيرزمين که يک در آهني داشت. قفل بزرگ و محکمي به آن زدند و رفتند.

شايد بيراه نباشد اگر بگويم از همه ما آرام‏تر، ناصري بود. همان بزرگوار هم بود که گفت: اين ها کار را تمام خواهند کرد.

مشخص بود که اين گروه کوچک براي کار خاصي آمده‏ اند و انگار از طرف خود ملاعمر مأموريت ويژه اي به‏شان واگذار شده است. که البته من بعدها فهميدم واقعيت امر هم چيزي جز اين نبوده است.

در آن اتاق يک گوشي تلفن بود که طالب‏ ها متوجه‏ اش نشده بودند. وقتي خاطرمان جمع شد که آنها رفته‏ اند بالا، ناصري بلافاصله و براي بار چندم مشغول تماس شد.

آن روز او يک بار ديگر هم موفق شد با ايران تماس بگيرد و موقعيت‏ مان را براي‏شان توضيح بدهد. آنها هم قول دادند تمام تلاش‏شان را به کار بگيرند تا خطري متوجه ما نشود. اين آخرين تماس ما با ايران بود. چرا که طالب‏ ها کلاً تمام سيستم ‏هاي ارتباطي را از بين بردند.

آنها از همان ابتداي کار، شروع کرده بودند به سرقت تمام اموالي که در کنسولگري بود؛ از ماشين‏ ها گرفته تا مواد غذايي و حتي ظروف غذاخوري بچه ‏ها.

چهل، پنجاه دقيقه بعد يک جوان طالب آمد پايين. آمارمان را گرفت. وقتي مي‏ خواست برود بيرون، با لهجه غليظ پشتون و با لحني پر از کينه، چيزي گفت و رفت. يکي از بچه‏ ها که به زبان پشتوني وارد بود گفت: اين يارو انگار برادرش قاچاق چيه.

وقتي از علت اين حرفش پرسيديم، فهميديم که برادر آن جوان در ايران در شهر زاهدان زنداني است. او گفته بوده که انتقام برادر زنداني ‏اش را از ما خواهد گرفت!

طولي نکشيد که همان جوان دوباره آمد پايين. اين بار صورتش را پوشانده بود و فقط چشم‏هايش پيدا بود. فاصله ما تقريباً چهار متر بود. دو ميز آهني وسط اتاق بود که بين ما و او حايل مي ‏شد.

ما هنوز به قولي که پاکستاني‏ ها به وزارت امور خارجه ايران داده بودند، دلخوش بوديم. اما اين بار جوان طالب، همين که روبه ‏روي ما قرار گرفت، با اسلحه ‏اي که در دست داشت دو، سه تير به طرف سقف شليک کرد و بعد هم سر اسلحه را گرفت رو به ما و در کمال بي رحمي همه را بست به رگبار.

درست در لحظه‏ اي که او به سقف شليک کرد و سر اسلحه‏ اش را آورد پايين، من توانستم خودم را پرت کنم روي زمين. در همين حين، شايد در کمتر از يک ثانيه همه بچه ‏ها گلوله خوردند. يک تير هم که کمانه کرده بود، خورده بود به پاي من، که البته اين را چند ساعت بعد فهميدم؛ اولش فکر مي‏ کردم که من هم گلوله خورده‏ ام.

در آن لحظه‏ ها، نفسم را در سينه حبس کرده بودم. چندتا از بچه‏ها در دم شهيد شده بودند. از سه، چهار نفرشان صداي ناله به گوش مي‏رسيد. يکي از آنها ناصري بود که بدن مطهر و خونينش افتاده بود روي من. معلوم بود دارد آخرين نفس‏ها را مي‏ کشد. با همان آخرين رمقش، مشغول شد به گفتن ذکر مقدس حضرت سيدالشهدا(سلام‏الله عليه). صداي «ياحسين، ياحسين» گفتنش، هنوز هم توي گوشم است.

هر آن انتظار مي‏ کشيدم آن جوان طالب براي زدن تير خلاص به مجروح‏ ها بيايد. ولي در کمال تعجب، مي‏ديدم هيچ صدايي بلند نمي‏ شود.

شايد نيم ساعت به همان حالت ماندم و جرأت تکان خوردن پيدا نکردم. کم‏کم فهميدم که آن نيروي طالب گورش را گم کرده است، در را هم باز گذاشته بود. انگار خاطرش جمع شده بود که مجروح ‏ها به تدريج در اثر خونريزي جان خواهند داد.

لحظه‏ اي که تصميم گرفتم بلند شوم، ناصري روحش پرواز کرده بود.[1]1

----------------------------------------------------------------------------------------

 [1]

نيروهاي طالبان پس از ارتکاب اين جنايت، براي چند ساعت کنسولگري را ترک مي‏ کنند. آنان که هزاران نفر را در مزارشريف و اطراف آن به خاک و خون کشيده بودند، با بي رحمي تمام تا چند روز اجازه نمي‏داده‏اند مردم به جنازه عزيزان‏شان نزديک شوند و آنها را دفن کنند.

ظواهر امر نشان مي‏ دهد که طالبان مي‏ خواسته‏ اند همين معامله را با جنازه ديپلمات‏ هاي ايراني هم بکنند و اين البته شدت ناداني و بلاهت آنها را مي‏رساند؛ چرا که گمان مي‏ کرده‏ اند درباره اين جنازه‏ ها هم هيچ کس از آنها بازخواست نخواهد کرد.

چند ساعت بعد، وقتي مي‏فهمند تا چه اندازه موقعيت سياسي خود را به خطر انداخته‏ اند به فکر مي‏ افتند آثار جنايت‏ شان را بپوشانند. آقاي شاهسون از همين چند ساعت غفلت آنها استفاده مي‏ کند با کمک يکي از کارگران بومي سفارت که خانه‏ اش در همان نزديکي بوده موفق به فرار مي‏ شود.

ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75