همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

عشق شهادت

حضور در خط مقدم و جنگیدن با دشمن کافر و نشان دادن حماسه‏های به یادماندنی از دیگر فعالیتها و تلاشهای شهید ناصری در ارتباط با جبهه و جنگ بود. شهید ناصری یاران و دوستان بسیاری را در جبهه‏ها از دست داد، با این که به خانواده و دوستانش سفارش اکید کرده بود که دعا کنند تا به فیض شهادت برسد و خودش نیز دائماً از خداوند طلب شهادت می‏کرد، اما خواست خداوند آن بود که او به خون خفتن یاران را ببیند و خود در نهایت، در عالم غربت و در سرزمین دور و به دست شقی‏ترین عناصر روی زمین به شهادت برسد.

عشق شهادت

حضور در خط مقدم و جنگیدن با دشمن کافر و نشان دادن حماسه‏های به یادماندنی از دیگر فعالیتها و تلاشهای شهید ناصری در ارتباط با جبهه و جنگ بود. شهید ناصری یاران و دوستان بسیاری را در جبهه‏ها از دست داد، با این که به خانواده و دوستانش سفارش اکید کرده بود که دعا کنند تا به فیض شهادت برسد و خودش نیز دائماً از خداوند طلب شهادت می‏کرد، اما خواست خداوند آن بود که او به خون خفتن یاران را ببیند و خود در نهایت، در عالم غربت و در سرزمین دور و به دست شقی‏ترین عناصر روی زمین به شهادت برسد.

شهید ناصری هرگاه از خط مقدم بازمی‏گشت با اشکهای جاری این شعر را زمزمه می‏کرد:

در این دنیا نگنجیدند و رفتند                        به روی مرگ خندیدند و رفتند

هرگاه از جبهه به خانه بازمی‏گشت با تأسف و رنج بسیار می‏گفت: «من به جبهه رفتم تا افقی برگردم اما باز هم عمودی بازگشتم».

شهید ناصری به راستی که از فراق یاران رنج می‏برد و آرزوی شهادت داشت و خود را بازمانده‏ای از کاروان عظیم شهدا می‏دانست که در این وادی برجای مانده بود و متعجب از این بود که چرا مانده است. او کمی پیشتر از شهادتش در چندین جا اظهار کرده بود که «واقعاً دیگر خسته شده‏ام، دلم از این دنیا گرفته، دعا کنید شهید بشوم» البته او خود چه می‏دانست که خداوند نام او را از «ازل» با خط سرخ نوشته و با کفن شهادت پیچانده است.

یکي از همسنگران شهید ناصری در مورد عشق شهید ناصری به شهادت می‏گوید:

«در عملیات کربلای 2 شهید ناصری، تعداد زیادی از گردانها و واحدها را آماده کرده و تأمین و پشتیبانی می‏نمود و در مدت 48 ساعت همه‏ی واحدهای رزمی عازم جبهه شدند و عملیات با موفقیت انجام شد. موقعی پیش آمد که نیروی تازه نفس برای جایگزینی لازم شده بود. افراد تازه نفس راه افتادند، دیدم شهید ناصری از لشکر خارج شده و با چشمان اشکبار به این بچه‏ها نگاه می‏کند. من نزدیک رفتم و گفتم: چه شده آقای ناصری! مشکل شما چیست؟ چرا گریه می‏کنی؟ ایشان در حالی که زارزار گریه می‏کرد گفت: «من به حال این بچه‏ها غبطه می‏خورم و می‏بینم که با چه شوق و ذوقی به خط می‏روند. نگاه کن با چه گامهای استواری به سوی خدای خودشان می‏روند، ما خودمان را درگیر کردیم به پشت خط! چرا ما این گونه به سوی خدا حرکت نکنیم؟ چرا آنها بروند و ما بمانیم؟!»

 
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75