همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

قايقي در موج

«قايقي در موج» دفتر چهارم از مجموعه شهيد ناصري است كه در پنج قطعه«داستان كوتاه» و هفت قسمت«نگارش هاي ادبي» توسط بنياد فرهنگي شهيد ناصري گردآوري و در 112 صفحه تدوين گرديده است.

قايقي در موج

«قايقي در موج» دفتر چهارم از مجموعه شهيد ناصري است كه در پنج قطعه«داستان كوتاه» و هفت قسمت«نگارش هاي ادبي» توسط بنياد فرهنگي شهيد ناصري گردآوري و در 112 صفحه تدوين گرديده است.

در قسمتي از كتاب اينگونه مي‌خوانيد؛

«الان جنگل را پشت سر گذاشته‏ام. جاده‏ی خاکی و پرپیچ وخم در پیش است. ماشین‏ها به این قسمت که می‏رسند، سرعتشان را کم می‏کنند.

یک نفر دارد از روبه‏رویم می‏آید، به نظر می‏رسد پشتون باشد. صورت کشیده و چشم‏های درشتی دارد. لباس‏هایش یک دست سفید است. می‏خواهد از کنارم رد شود. سلام می‏کنم و جواب می‏دهد: «علیکم‏السلام».

قبل از آنکه چیزی بگویم، می‏گوید «چطوری برادر؟»

لحنش به پشتون‏ها نمی‏خورد. لبخند می‏زند و با دستش امتداد جاده را اشاره می‏کند: «کجا می‏خواهی بروی؟»

ـ تا شهر می‏روم، کار دارم.

ـ از کجا می‏آیی؟

ـ از روستای آن سوی جنگل.

و با دست اشاره می‏کنم و طرف جنگل را نشان می‏دهم: «از همین جنگل که رد شدی، اولین آبادی قلعه‏های ماست».

این حرفهایم را که می‏شنود، لبخند از چهره‏اش گم می‏شود، همانطور که گامهایش را بلندبلند برمی‏دارد، به اعماق جنگل چشم می‏دوزد و بعد رو به من می‏کند و می‏گوید: «تو باید به من کمک کنی. حتماً همه تو را می‏شناسند، نه؟»

لهجه‏اش متفاوت است. مثل مهاجرینی حرف می‏زند که تازه از ایران آمده‏اند. به هر حال دارم شک می‏کنم که این آدم افغانی باشد.

ـ ها، کمک می‏کنی؟

با دستپاچگی می‏گویم: «چه کمکی؟»

ـ به نظرم می‏آید تو آدم خوبی باشی. البته اینهایی را که می‏گویم، به هیچکس نمی‏گویی، یک مقدار کمک از ایران آمده، تو باید آن را بین مردم پخش کنی. البته به کمک دیگران.

جلال‏الدین به همراه مرد وارد اتاق شدند. اتاق خالی و عریان بود. چند کیسه‏ی نخی به جای فرش بر کف اتاق پهن شده بود. دو تشک که روی یکی از آنها دخترکی خردسال خوابیده بود، در دو گوشه اتاق به چشم می‏خورد. رادیو ترانزیستوری کوچکی در گوشه‏ی دیگر اتاق و قاب عکس زوج جوانی نیز روی دیوار دیده می‏شد. با آمدن جلال‏الدین و مرد همراهش، دخترک نیز از خواب برخاست. تا برادرش را دید، خندان و شادمان به سویش شتافت. اما پس از لحظه‏ای با چشمانی متعجب به مرد نگاهی انداخت. جلال‏الدین دستی پدرانه بر سرش کشید و گفت:

ـ سیماجان، این آقا مهمان ماست، خیلی آدم خوبی است. و سپس به مرد تعارف کرد تا بنشیند. مرد نشست به دخترک که از او خجالت می‏کشید و پشت برادرش پنهان شده بود، گفت:

ـ سلام دختر خوبم، چقدر خجالتی هستی.

سیما جلو آمد و آهسته سلامی کرد. جلال‏الدین خوراکی را به خواهرش داد و گفت:

ـ این آقا آورده، بخور.

سیما لقمه‏ای از خوراکی را بر دهان گذاشت.

ـ بیا تو هم بخور از دیروز تا حالا...

انگشتش را به معنای سکوت بالا برد. مرد مسئله را فهمید اما چیزی نگفت. از پنجره‏ی اتاق، آسمان را نگاهی کرد، سپس سقف خانه را و بعد رو به جلال‏الدین نموده گفت:

ـ خانه‏تان که به کلی ویران شده.

ـ راستی بچه‏ها پدرتان کجاست؟

جلال‏الدین و سیما ساکت بودند و چیزی نمی‏گفتند، مرد بار دوم با نوعی پریشان‏حالی پرسید:

ـ نکند پدرتان...، مرد دلش نیامد که سؤالش را تکمیل کند.

این بار هم برادر و خواهر چیزی نگفتند. مرد با نگرانی رو به جلال‏الدین کرد و گفت:

ـ جلال‏الدین چرا حرف نمی‏زنی، چرا نمی‏گویی پدرت کجاست؟

جلال‏الدین دستانش را به هم می‏فشرد. پاسخ دادن برایش آسان نبود. اما مرد منتظر جواب بود و جلال‏الدین همچنان به سکوت ادامه می‏داد. تا اینکه سیما با زبان و بیان کودکانه‏اش گفت:

ـ پدرم و مادرم هر دو آن بالاها رفتند.

***

«من باید درس بخوانم این‏طوری پدر و مادرم بیشتر خوشحال می‏شوند و لازم نیست که برایشان غصه بخورم» بی‏اختیار سر تکان دادم و گفتم:

ـ «آره درست است»

این حرفش به دلم نشست باور کردم که او واقعاً می‏خواهد درس بخواند همه چیز بداند و به ما هم یاد بدهد.

عادت کرده بودیم که هر روز بیاید برایمان حرف بزند. مسائل دینی را خیلی بیشتر از ما می‏دانست، نماز که می‏خواند می‏آمد پیش ما می‏گفت فلان جای نماز معنی‏اش این می‏شود، نام پیغمبران نام کتاب‏های آن‏ها را به ما یاد داده بود.

همه نگران و مضطرب، ول‏وله‏ای در هواپیما راه می‏افتد. کودک دست و پازنان، شروع می‏کند به گریه کردن، مادرش سعی می‏کند او را ساکت کند اما کودک فقط جیغ می‏زند، مادر درمانده و ناراحت، وحشت و اضطراب هواپیما از یک طرف و فریاد بچه از طرف دیگر او را مستأصل کرده است، «مسافر» بچه را از مادر می‏گیرد، هیچگونه اضطرابی در وجود «مسافر» دیده نمی‏شود بچه در بغل «مسافر» آرام آرمیده و او هم مشغول ذکرگفتن است و هواپیما در حال سقوط...

***

و من قمقمه‏ای را باز می‏کنم و جلو حاجی می‏گیرم. بدنش خیس عرق است. از دستمال سرش آب سرازیر شده است. می‏ترسم از شدت گرما، ضعف کند. خیره به من نگاه می‏کند. می‏گویم:

ـ بخور حاجی، هوا گرم است، ضعف می‏کنی.

دستش را بالا می‏برد و لشکریان روی پل و زیر پل را نشان می‏دهد و می‏گوید:

ـ مگر ما پیرو آقا نیستیم؟ اگر او در لحظه‏های آخر آب خورد، ما هم می‏خوریم سیدجان، چرا با لب تشنه و جگر سوخته پیش آقا نرویم. قمقمه را با شرمندگی به شانه‏ام می‏آویزم، پشت سر چرخ حاجی قرار می‏گیرم. نمی‏دانم به او کمک می‏کنم که جلوتر برود یا خودم را پشت آن قایم می‏کنم؟ هر کدام که باشد، باز او جلوتر از من است.» 
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75