همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

ما را چه شده؟

وقتی کمال در وجود کسی نگنجد، وقتی آرمان را نفهمد و وقتی برای خوب بودن و بد بودن خطوط جغرافیایی را دخالت میدهد، چه توجیهی برای زندگی خواهد داشت؟

ما را چه شده؟

وقتی انسان برحسب وقایع اتفاقیه نتیجه گیری کند، بی آنکه هدفی داشته باشد، آرمانی برایش مهم باشد، اگر شانس بیاورد، زندگی روز مره ای بر  حسب نیاز های مادی و رفاهی پیدا میکند و در حقیقت عملا تعالی انسانی خویش را به غرایز حیوانی خویش می سپارد.

فقط با سبک دو پا، با سبک تکنولوژی و باعلم مثلا آدمیزادی!

همه ی فکرش میشود اصول متشخص و با کلاس لیبرالیستی، گاهی سوسیالیستی و ممکن است این وسط مارکسیسم و امپریالیسم هم خودی نشان دهند، تا اندک تفاوتی میان این همه موجود باشد، و در اخر باز همه ی اندیشه میرسد به : اصالت سود، اصالت لذت و اصالت هر چیز که حال بدهد!  و در مایه ی حفظ کلاس شود! اینجاست که آن یکی راست میگوید، که دین افیون توده هاست!

وقتی چیزی باعث شود انسان از این ارزش های متعالی و والا مثل لذت و دلار وعیش و نوش خودش بگذرد و به چیزی فکر کند که نمیبیندش و در عین حال مایه ی آسودگی خاطر و آرامشش شود، در ذهن متلاشی آن دیگران چه چیزی است بهتر از افیون؟

(همان افیون هم یحتمل  چون سهل الوصول و سهل الاستفاده بوده به مقام درکش نایل گشته!)

حقیقت این است که وقتی کسی روحش را به حراج جریان های متلاظم بی فکری بشر گذاشته تا جایی برای قد علم کردنش باز کنند، چه قدر راست گفته در مورد دین، در مورد توده و در مورد افیون!

و این وسط فقط یک چیز باعث می شود این توده آرمانش را به تمامی این ایسم ها ترجیح دهد، و آن چیز فرق  انتهای راه  این اصالت های ساختگی است! خودکشی خواهد بود؟ یا تصادف؟ یا پیری؟ در کاخ مرمر یا سفید؟

و اصلا چه  فرقی میکند؟ این همه اصالت نهایتا معابر مصر است و دیگر هیچ!

نسلی که با زیرکی رسانه ای قانع شده، آرمان تخدیر کننده است و دین جز اعتیاد و سراب چیزی برایش ندارد، بدون اینکه اسم رمز را شنیده باشد انگار تلقینی مثل یک ویروس توی ذهنش جوانه زده، که لیبرال باشد یا سوسیال و یا هر چیز دیگری به انتخاب ضمیر ناخود آگاهش یکی را انتخاب کند، هر چیزی جز حقیقت، حقیقت عیسی، موسی یا محمد! چه فرقی میکند همه اش به یک جا میرسد ،به حق! به حقیقت!

و بعد که  ویروس ذهنش، اصالت مورد نظر را از ویترین خواب های پریشان بشر  برگزید، زمین گیر مشود، غل و زنجیر دست و پای روحش را به اسارات میکشد، تا نتواند پرواز کند، آخر عروجش میشود بهشت آمریکا!

و بالاخره نمیتواند معنی عشق را بفهمد و آن را به پست ترین شکل ممکن تعریف میکند، و این  انسان تبدیل میشود به یک حیوان تمام عیار !

وقتی کمال در وجودش نگنجد، وقتی آرمان را نفهمد و وقتی برای خوب بودن و بد بودن خطوط جغرافیایی را دخالت میدهد، چه توجیهی برای زندگی دارد؟

کاری با ما کرده اند که چنگیز مغول اگر سال ها عمرش به درازا میکشید نمیتوانست با ما بکند، چه بهتر که انسان به قطعات مساوی تقسیم شود، ولی تا اخرین نفسش روحش به شوق کمال آماده ی پرواز باشد!

در حقیقت با ترس از اعتیاد مارا خوابانده اند که الوده نشویم، خواب آمریکا ...خواب ساندویچ های خوشمزه ی مک دونالد ،خواب صلح!

 و کابوس جیغ و داد های کودکان یمن را به سخره میگیریم تا تمام شود یا حداقل جلوی چشممان نباشد تا ازرده نشویم خدایی نکرده !

و به سخره بگیریم کسایی که صدای رفتنشان هم نشنیدیم، کسانی که خوابشان نمیبرد از زجه های مادران فلسطینی، از صدای گلوله های اسرا ییلی !

و مرز های آرمان  را با مرز های جغرافیایی قاطی کنیم !

یادبود خواننده ها و بازیگران غرب این فلک مایه ی روشنفکری و تجدد باشد و شاید به رشد اندیشه هم کمک کند !

و کشیدن پرتره ی آن شهید سیاهپوست، تحجر و عقب ماندگی تو را خاطر نشان کند!

حادثه ی تروریستی هر چه قدر به امریکا نزدیک تر باشد دردش بیشتر است و هر چه به خلیج خودمان نزدیک تر باشد انگار نه انگار !

هر چه غرب درد داشته باشد بیشتر شمع میسوزد!هر چه شرق درد داشته باشد سیگار بیشتر میسوزد!

بیا حضرت موسی، بیا و عصا به دریا بزن جهان برای عبور از سراب راه گم کرده است

بیا حضرت موسی گویی همه مردگانیم نفسی خواهیم تا زنده شویم

بیا حضرت یعقوب ،بیا حضرت ابراهیم ، بیایید و ببینید مارا چه شده

 
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75