همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

نوستالوژی های دهه ی فجر دیروز و دلتنگی های امروز

به یاد شِرشِره های آویزان به سقف و به یاد پرچم های سه گوشی که هرسال با همان زاویه و بدون ذره ای تغییر داخل راه روی مدرسه ی مان نصب می شدند، پرچم هایی که یکی در میان رویش نوشته شده بود"دهه ی فجر مبارک".

نوستالوژی های دهه ی فجر دیروز و دلتنگی های امروز
به یاد شِرشِره های آویزان به سقف و به یاد پرچم های سه گوشی که هرسال با همان زاویه و بدون ذره ای تغییر داخل راه روی مدرسه ی مان نصب می شدند، پرچم هایی که یکی در میان رویش نوشته شده بود"دهه ی فجر مبارک".
همیشه چندتا مناسبت موجب می شد صبح ها با دلی آرام تر و قلبی مطمئن تر به مدرسه برویم؛ روزمعلم، هفته ی آخر اسفند و دهه ی فجر.
روز معلم که معمولا همراه بود با یک جشن، منتظر بودی معلم مورد علاقه ات را برای اهدای جوایز صدا بزنند و تو تا جایی که در توانت است با کف و سوت تشویق ش کنی و هرطور شده به او نشان دهی که همه جوره مخلص ش هستی! بعد هم با دادن کادویی که از چند روز قبل با کلی رایزنی با خانواده تهیه کرده بودی، خودشیرینی آن روزت را تکمیل می کردی و شاید هم به خیال خودت امتحانات ثلث دوم ت را بیمه کرده بودی!
هفته ی آخر اسفند هم جزء مناسباتی نبود که با رنگ قرمز در تقویم دل ملتی را شاد کند اما درمیان بچه ها همچون یک قانون نانوشته بود که درصورت هماهنگ شدن همه می توانستی قرمز فرض ش کنی، گرچه این میان دوستان ناهمراهی هم پیدا می شدند!
البته این اواخر، مدیران کیِّس، با سیاستِ ندادنِ پیک نوروزی حتی تا 29 اسفند که تعطیل رسمی بود، حضورمان را تا منتها الیه سال قطعی می کردند!
و اما ده روزِ پر از شور و هیجان که دقیقاً بلافاصله بعد از پایان امتحانات ثلث اوّل بود و از این جهت درودی بود که به روح پر فتوح امام می فرستادیم که عجب خوش موقع و حساب شده وارد وطن شده اند!
از صبحانه های سرصف که هر روز یکی از کلاس ها آماده می کرد و از نمایش تکراری "شاه فراری شده" و بازیگر نقش شاه که بینی اش دیگر خیلی بزرگ بود هم اگر بگذریم از یک برنامه اصلاً نمی توانیم راحت عبور کنیم، چه دبستانی بودی، چه راهنمایی و چه دبیرستانی و پیش دانشگاهی که دهه ی فجرت را در یک روز خلاصه کرده بودند، یک برنامه ی مشترک داشتی و آن هم راهپیمایی 22بهمن به همراه مدرسه بود.
با ذوق خاصی به مدرسه می رفتی تا با همکلاسی هایت به راهپیمایی بروید اما وقتی وارد دفتر پرورشی می شدی تازه متوجه می شدی عجب گیری افتادی!
یک عالمه پلاکارد سنگین که بیش تر از نوشته های رویش آرم مدرسه ات توی چشم بود، و به علاوه یک پرچم بزرگ که رویش اسم مدرسه و ناحیه زده شده بود.
آن جا بود که خودت را از پیش چشم مربی پرورشی پنهان می کردی تا یک وقت خدایی نکرده نشوی مأمور حمل پلاکاردها و تازه وسط راهپیمایی مجبور بشوی راحت را کج کنی و خودت را برسانی به مینی بوس مدرسه!
حالا سال ها گذشته و دهه ی فجر های مدرسه مان جزء خاطرات تکرار نشدنی شده اند، گرچه یک چیزهایی مرور این خاطرات پرشور و نشاط را غم انگیز و سخت می کند.
چیزهایی از جنس ابیات "اکبر لیلا زاد" دبستان مان!
دهه ی شصتی باشی یا هفتادی برخی همکلاسی هایت که همه ی این خاطرات را پا به پایت گذرانده اند، دهه ی فجر امسال نیستند تا همراهت فیلم های جشنواره ببینند یا در فضای مجازی پست بگذارند، راهپیمایی شرکت کنند و شعار بدهند.
گویا از شعار صرف خسته شده بودند!
رفتند تا ما فعلا کوبنده تر و امیدوارتر شعار دهیم، امید به اینکه برای ایرانی جماعت فرقی ندارد ظلم از سمت شاه باشد یا تکفیری، باز هم کار خودش را می کند و مکلّف به وظیفه است.
"اکبر لیلازاد" کتاب های درسی دیروزمان، مدافع حریم پاکی های امروز شدند، و ما مانده ایم با دلتنگی ی خاطرات و خاطره سازهایمان...
به امید اینکه راهشان همچون همیشه پر رهرو باشد. 
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75