همـه جــای دنیا   مهیای دفــاع از اســلام اســت.

طاقچه

نمی شود از بعضی واقعیت ها فرار کرد، حتی گاهی نمی شود واقعیت های به تصویر کشیده روی طاقچه را فراموش کرد و راحت از کنارش رد شد، واقعیت هایی که همیشه گفته اند و شنیده ای که زنده اند...

طاقچه
نمی شود از بعضی واقعیت ها فرار کرد، حتی گاهی نمی شود واقعیت های به تصویر کشیده روی طاقچه را فراموش کرد و راحت از کنارش رد شد،
واقعیت هایی که همیشه گفته اند و شنیده ای که زنده اند...
اما گاهی آنقدر در تصاویر مرده زندگی روزمره ات گیر می کنی که فرصتی برای دیدن عکسی که روی طاقچه گذاشته ای و چند سال هست می شناسی اش، نداری!
همان عکسی که "بدون مرز" را کلید زده، همان عکس روی طاقچه که ضمیمه اش یک گل فیروزه ایست تا آسمانی بودن صاحبش را برایت دو چندان کند .
 
سالهاست که نان و نمک سفره اش رابه همراه شیرینی و گرمی خانواده اش چشیده ام اما هیچ وقت فرصتی پیش نیامده برای یک تشکر هرچند خشک و خالی.

تا 17مرداد فقط چند روزی باقی مانده و امسال، باز هم امید دیدار مزارش را داشتم، راهی هم نبود، فقط 8ساعت فاصله داشتیم البته این فقط فاصله جسمم بود تا جسمش، فاصله روحم تا روحش، قدر و اندازه ندارد.

حالا وقت یک خودشیرینیه ساده بود با طعم حلوایی که تابه حال هیچ وقت درست نکرده بودم ،
حتی فکرش را هم نمی کردم که حلوای خشک و بی رنگ و رویی که درست کرده بودم تا این حد برایم پررنگ و خاطره ساز شود .
 
زهرا مثل همیشه به استقبالم آمد و من با احتیاط با ظرف حلوای دردستم ،مسیر کوتاه پارکینگ تا درب چوبی خانه را طی کردم،
بدون هیچ سوالی ظرف حلوا را از دستم گرفت ، بعد از سلام وارد خانه شدم ، خانه ای که در این چندسال روز به روز سادگی اش برایم پرشکوه تر می شد.

بگذریم از توضیحات حلوای رنگ و رو رفته ام که در حین بازی کردن با قندان روی میز دادم ، مهم نگاه پر محبت زهرا ست که درست شبیه چشمان قاب عکس روی طاقچه زلال و آرام چشم دوخته است به من...

تا 17مرداد فقط چند روزی باقی مانده و امسال، باز هم امید دیدار مزارش را داشتم، راهی هم نبود، فقط 8ساعت فاصله داشتیم البته این فقط فاصله جسمم بود تا جسمش، فاصله روحم تا روحش، قدر و اندازه ندارد.

منتظر بودم، مثل فاطمه خانوم که قبل از آمدن محمد ناصر کلی حرف برای گفتن داشت...
هنوز تا ساعت 6که همسرم به خانه می آمد،چند دقیقه ای باقی مانده،
قرار بود حرفهایم را سریع بزنم اما حرف هایم از جنس حرفهای فاطمه خانوم نیست!
حرفهایی که فاطمه خانوم قرار بود بزند از جنس اعتراض بود،
اعتراض به تمام لحظه هایی که می خواست محمد ناصر خانه باشد،
یا حداقل آنقدر دور نباشد که نتواند حتی تلفنی هم صدایش را بشنود!
اما همین که محمد ناصر قفل در را باز می کند و سلام و علیک می کند انگار قفلی هم بر دهان فاطمه می زند،
فاطمه خانوم نمی داند چطور محمد ناصر این کار را می کند اما خوب می داند که اگر هر بار قفل حرفهای نگفته اش را عوض کند بازهم محمد ناصر شاه کلید را پیدا می کند...

تا 17مرداد چند روزی باقی مانده و امسال باز هم امید دیدار مزارش را داشتم، راهی هم نبود، فقط 8ساعت فاصله داشتیم البته این فقط فاصله جسمم بود تا جسمش، فاصله روحم تا روحش قدر و اندازه ندارد.

حرفهایم را همان چند روز پیش خیلی سریع زده بودم اما انگار امسال هم ...
منفی باف نبودم اما هر جور شرایط را بالا و پایین می کردم می دیدم نمی توانیم باهم برویم بیرجند، 17 ام وسط هفته بود!

درست وسط افکار به هم ریخته ام تلفن زنگ می زند، ساعت 7 است به وقت مشهد و حدودا 24 ساعت دیگر به وقت بیرجند همه برای مراسم رفته اند مزار...
 ساعت 7 است به وقت مشهد و قرار است 24 ساعت دیگر چند نفر از دوستان زهرا به همراه جمعی از دوستان پدرش  با حضور در مراسم غافلگیرش کنند...
ساعت 7است به وقت مشهد و من تنها یک ساعت فرصت دارم برای فکر کردن در مورد پیشنهاد خیلی سریع همین چند دقیقه قبل...

تا 17مرداد چند روزباقی نمانده،
امروز درست 17 مرداد است و من از دور عکس پشت صفحه کتابی که در اولین روزهای آشنایی ام با زهرا هدیه گرفته بودم ، تمام قد می دیدم با این تفاوت که زهرا داخل کادر عکس جا گرفته و بهت زده به سمتم می آید، شیرینی حلوای بی رنگ و رو تازه به دهانم می نشیند و اشک های ناخواسته بر چشمانم...

 همه هستند، این جور مهمانی ها را فقط خدا می تواند هماهنگ کند...
فامیل، دوستان ، فرزندان ، نوه ها ،مادر و پدر که کمی عقب تر از جمعیت نشسته اند و همسر...امسال من هم اضافه شده ام یا بهتر بگویم ،دعوت شده ام، دعوتی که باعث شد همه چیز را آنجا ، درست روبه روی مزار، از آخر به اول مرور کنم...
زهره نصیری
ارسال نظر
گالری عکس ها
276
انقلاب بدون مرز
202
75